
صبح روز جمعه ...
چشامو بازکردم و این طرف و اون طرف و نیگا کردم ..هنوزساعت هشت بود ..!
مهمونا ده به بعد میومدن ... :) کدوم مهمونا؟؟!
مهمونایی که سرتا پا خیر و خوش قدمی به همراه داشتند و خواهند داشت
مهمونایی که قریب دوسال انتظاراومدنشون رو می کشیدم ...!!
خواستگار بودن...ولی نه برای من ...
برای خواهربزرگ ترم...! در چند قدمی بالا آمدن پرونده ام بودم ... >__^
مادر آمد ..با کلی خرید...از میوه گرفته تا شیرینی و شکلات ...
همیشه مهمانی را دوست داشتم ...دروغ چرا ...جدایِ از ثوابی که صله رحم و برکتی که مهمان داشت
خوراکی های بعدش را می خواستم ... !
ساعت ده و بیست دقیقه بود ...
زنگ خانه به صدا درآمد ...
انگار به خواستگاری من آمده باشند ...لرزه بر اندامم افتاد ..!! :|
گره روسری ام را سفت کردم و چادر سر کردم ...
رفتم بیرون و سلام دادم...
دوخانوم نسبتا جوان ..با دختری نوجوان و دوپسربچه به ظاهر مظلوم و در خفا شیطون!!
یکی خاله اش بود و دیگری مادرش
دخترنوجوان خوهردادماد و پسربچه ها , پسرخاله داماد بودند ...
سلام کردم و نشستم کنار خواهرم...خوبِ خوب وارسی شان می کردم
هرچه نباشد قرار بود یک عمر بااین خانواده معاشرت داشته باشیم!
از خوشحالی در پوست خودم نمی گنجیدم ..
وقتی قرار عقد را عید نوروز تعیین کردند و نشان کردن خواهرم ... :))
نگاهش کردم..چقدر بزرگ و خانوم شده بود ...
خداروشکر کردم ...برای همه چیز...
کم کم نزدیک می شدمم به روزهایی که دیگر مادر پشت تلفن
خواستگار هایم را رد نکنند... :||
برای من ...خواهرِ عروس شدن یعنی قرارگرفتن در یک قدمی خودِ عروس شدن ...
و این تازه آغاز ماجراهاست .... ^__^
+کمتر به قرارگاه سر میزنم ... اما شما خالیش نذارین ! @__@
برای عاقبت بخیری جوونا دعا کنیم ...
یا زهرا سلام الله علیها